از توهمات گفتیم و از شست وشوی مغزی. از این پرسش که در ذهن بعضی از مردم چه میگذرد که با اینکه در وطن زندگی میکنند و با مشکلات دست به گریباناند و میدانند و میبینند که حمله خارجی و نابودی زیرساختها و خانهها و تضعیف نهادهای حاکمیتی و... چگونه زندگی را دشوار و دشوارتر میکند، باز هم تصور میکنند بمب و موشک و جنگ به آزادی و عدالت و رفاه میانجامد.
سال هاست رسانه چیهای گریخته از وطن و حقوق بگیران فارسی زبان موساد و سیا، مستقیم و غیرمستقیم، با خبر و تحلیل و سرگرمی و... این گزاره غلط را در ذهن مخاطبانشان کاشتهاند که «حاکمیت»، «کشور» و «مردم» سه مفهوم جدا از هم هستند. ما مردمیم که «ما» ییم و حاکمیت اشخاصی بیگانه از ما هستند که «اینا» هستند، و کشور مال «ما» ست که «اینا» اشغالش کردهاند و «ما» باید با «اینا» بجنگیم و کشور را از «اینا» پس بگیریم.
در بحثها و بررسیهای سیاسی و اجتماعی، برای بررسی وجوه مختلف پدیده ها، از وجوه و جنبههای مختلف به موضوعات نظر میکنند، اما این موضوعات در عالم واقع از هم جدا نیستند. حاکمیت یک مفهوم انتزاعی نیست. حاکمان ما نیز از فضا نیامدهاند.
بخشی از ما هستند که طبق قراردادهایی نوشته و نانوشته، بر مناصب حکومتی نشستهاند و اداره امور را برعهده دارند. اگر این قراردادها به نظر ما ناکامل و نادرست هستند و اگر عملکرد آنها مطلوب ما نیست، باید راهکارهایی برای تغییر و اصلاحشان بیندیشیم و این راهی است طولانی که اتفاقا میان بر و راه دررو هم ندارد.
گذشته از آن، حاکمیت چه مطلوب ما باشد و چه نباشد، تنها مدافع مردم و کشور و تنها جلوگیرنده از سلطه خارجی و تجزیه کشور است. سرنگونی حکومت توسط قدرت خارجی، به فروپاشی کشور منتهی میشود. برای رسیدن به آزادی، عدالت، رفاه یا هر مطلوب دیگر، اول باید تمامیت ارضی و استقلال داشت. اول باید کشور بود. اول باید وجود داشت.
و دیگر هیچ.